اصحاب كهف و رَقيم

امام صادق عليه السلام ـ درباره اين آيه : ـ «مگر پنداشته اى اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفت انگيز ما بوده اند؟» : آنان ، مردمانى بودند كه فرار كردند و پادشاه آن زمان ، نام آنان و پدران و خاندان آنان را در برگ هايى از سرب نوشت ، و اين ، معناى آيه است : اصحاب كهف و رقيم .

تفسير القمى ـ درباره اين آيه «مگر پنداشته اى اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفت انگيز ما بوده اند؟» ـ : يعنى ما به تو نشانه هايى شگفت تر از آن ، نشان داديم . آنان ، جوان مردانى بودند كه در فاصله ميان دوران عيسى بن مريم عليه السلامو محمّد صلي الله عليه و آله ، زندگى مى كردند . و امّا رقيم ، دو لوح مسى بود كه بر آنها شرح حال آنان و اسلام آوردنشان و خواسته دقيانوس پادشاه و فرجام كار و حالشان ، نوشته شده بود .

صفحه اختصاصي حديث و آيات الإمام الصادق عليه السلام : إنَّ أصحابَ الكَهفِ وَالرَّقيمِ كانوا في زَمَنِ مَلِكٍ جَبّارٍ عاتٍ وكانَ يَدعو أهلَ مَملَكَتِهِ إلى عِبادَةِ الأَصنامِ ، فَمَن لَم يُجِبهُ قَتَلَهُ ، وكانَ هؤُلاءِ قَوما مُؤمِنينَ يَعبُدونَ اللّه َ عز و جل ووَكَّلَ المَلِكُ بِبابِ المَدينَةِ وُكَلاءَ ولَم يَدَع أحَدا يَخرُجُ حَتّى يَسجُدَ لِلأَصنامِ ، فَخَرَجَ هؤُلاءِ بِحيلَةِ الصَّيدِ وَذلِكَ أنَّهُم مَرّوا بِراعٍ في طَريقِهِم فَدَعَوهُ إلى أمرِهِم فَلَم يُجِبهُم وكانَ مَعَ الرّاعي كَلبٌ فَأَجابَهُمُ الكُلبُ وخَرَجَ مَعَهُم ... فَلَمّا أمسَوا دَخَلوا ذلِكَ الكَهفَ وَالكَلبُ مَعَهُم ، فَأَلقَى اللّه ُ عَلَيهِمُ النُّعاسَ كَما قالَ اللّه ُ تَعالى : «فَضَرَبْنَا عَلَى ءَاذَانِهِمْ فِى الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَدًا» ، فَناموا حَتّى أهلَكَ اللّه ُ ذلِكَ المَلِكَ وأهلَ مَملَكَتِهِ ، وذَهَبَ ذلِكَ الزَّمانُ وجاءَ زَمانٌ آخَرُ وقَومٌ آخَرونَ ، ثُمَّ انتَبَهوا فَقَال بَعضُهُم لِبَعضٍ : كَم نِمنا هاهُنا؟ فَنَظَروا إلَى الشَّمسِ قَدِ ارتَفَعَت فَقالوا : نِمنا يَوما أو بَعضَ يَومٍ ، ثُمَّ قالوا لِواحِدٍ مِنهُم: خُذ هذَا الوَرَقَ وَادخُلِ المَدينَةَ مُتَنَكِّرا لا يَعرِفوكَ فَاشتَرِ لَنا طَعاما؛ فَإِنَّهُم إن عَلِموا بِنا وعَرَفونا يَقتُلونا أو يَرُدّونا في دينِهِم ، فَجاءَ ذلِكَ الرَّجُلُ فَرَأى مَدينَةً بِخِلافِ الَّذي عَهِدَها ورَأى قَوما بِخِلافِ اُولئِكَ لَم يَعرِفهُم ولَم يَعرِفوا لُغَتَهُ ولَم يَعرِف لُغَتَهُم .
فَقالوا لَهُ : مَن أنتَ ، ومِن أينَ جِئتَ ؟ فَأَخبَرَهُم فَخَرَجَ مَلِكُ تِلكَ المَدينَةِ مَعَ أصحابِهِ وَالرَّجُلُ مَعَهُم حَتّى وَقَفوا عَلى بابِ الكَهفِ وأقبَلوا يَتَطَلَّعونَ فيهِ ، فَقالَ بَعضُهُم : هؤُلاءِ ثَلاثَةٌ ورابِعُهُم كَلبُهُم .
وقالَ بَعضُهُم : خَمسَةٌ وسادِسُهُم كَلبُهُم .
وقالَ بَعضُهُم : هُم سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم وحَجَبَهُمُ اللّه ُ عز و جلبِحِجابٍ مِنَ الرُّعبِ فَلَم يَكُن أحَدٌ يَقدَمُ بِالدُّخولِ عَلَيهِم غَيرُ صاحِبِهِم ، فَإِنَّهُ لَمّا دَخَلَ إلَيهِم وَجَدَهم خائِفينَ أن يَكونَ أصحابُ دَقيانوسَ شَعَروا بِهِم فَأَخبَرَهُم صاحِبُهُم أنَّهُم كانوا نائِمينَ هذَا الزَّمنَ الطَّويلَ ، وأنَّهُم آيَةٌ لِلنّاسِ فَبَكَوا وسَأَلُوا اللّه َ تَعالى أن يُعيدَهُم إلى مَضاجِعِهِم نائِمينَ كَما كانوا .
ثُمَّ قالَ المَلِكُ : يَنبَغي أن نَبنِيَ هاهُنَا مَسجِدا ونَزورَهُ فَإِنَّ هؤُلاءِ قَومٌ مُؤمِنونَ ، فَلَهُم في كُلِّ سَنَةٍ نَقلَتانِ يَنامونَ سِتَّةَ أشهُرٍ عَلى جُنوبِهِمُ اليُمنى ، وسِتَّةَ أشهُرٍ عَلى جُنوبِهِمُ اليُسرى ، وَالكَلبُ مَعَهُم قَد بَسَطَ ذِراعَيهِ بِفِناءِ الكَهفِ .
حديث

امام صادق عليه السلام : اصحاب كهف و رقيم ، در زمان پادشاهى جبّار و طغيانگر ، زندگى مى كردند . وى ، مردم سرزمينش را به پرستش بت ها فرا مى خواند و هر كس اجابت نمى كرد ، او را مى كُشت . اينان ، مردمانى مؤمن بودند كه خداوند عز و جل را پرستش مى كردند . پادشاه ، بر دروازه شهر ، نمايندگانى گماشت و نمى گذاشت كسى بيرون برود ، مگر بر بت ها سجده كند .
آنان ، با به بهانه شكار ، بيرون رفتند . در ميان راه ، بر چوپانى گذشتند . وى را به كيش خود دعوت كردند؛ ولى چوپان ، اجابت نكرد . با چوپان ، سگى بود و سگ ، اجابت كرد و با آنان بيرون رفت . ... چون شب شد ، بدان غار داخل شدند و سگ ، همراه آنان بود . خداوند ، بر آنان خوابى مستولى كرد ، چنان كه در قرآن فرموده است : «پس در آن غار ، ساليانى چند بر گوش هايشان پرده زديم» .
آنان ، خوابيدند تا خداوند ، آن پادشاه و مردمانش را نابود ساخت . آن دوران ، سپرى شد و دوره جديد و مردمانى جديد آمدند . آن گاه ، آنان از خواب برخاستند . به يكديگر گفتند : چه قدر در اين جا خوابيديم؟ به خورشيد نگريستند كه بالا آمده بود و گفتند : يك روز يا پاره اى از روز . آن گاه به يكى از خود گفتند : اين پول را بگير و به صورت ناشناس ، وارد شهر شو تا تو را نشناسند و براى ما غذايى تهيه كن؛ چرا كه اگر از ما اطّلاع يابند و ما را بشناسند ، خواهند كُشت و يا به دين خود برمى گردانند .
آن مرد آمد و شهر را به گونه اى ديگر يافت و مردمان را بر خلاف مردمان زمان خود ديد . آنان را نمى شناخت و آنان ، زبان او را نمى فهميدند و وى ، زبان آنان را نمى فهميد . مردم به وى گفتند : كيستى و از كجا آمده اى؟
داستان را به آنان گفت . پادشاه و مردم شهر ، همراه آن مرد از شهر بيرون آمده ، بر درِ غار ايستادند و به درون ، سر مى كشيدند . برخى گفتند : «آنان ، سه نفرند و چهارمِ آنان سگ آنهاست» و برخى گفتند : «پنج نفرند و سگشان ، ششمين آنهاست» و برخى گفتند : «هفت نفرند و سگشان هشتمين آنهاست» .
خداوند عز و جل ، پرده اى از ترس و رُعب را حجاب آنان قرار داد و كسى جرئت وارد شدن نداشت ، جز رفيق آنها . وقتى او داخل غار شد ، يارانش در هراس و ترس ديد كه مبادا ياران دقيانوس بر آنان دست يافته اند . وى به آنان گزارش داد كه اين مدّت طولانى در خواب بوده اند و آنان براى مردم ، نشانه اند . همه گريستند و از خداوند خواستند كه آنان را به خواب برگرداند ، چنان كه در خواب بودند . پادشاه گفت : سزاوار است در اين جا مسجدى بسازيم و آن را زيارت كنيم؛ چرا كه اينها مردمانى مؤمن اند .
آنان ، در هر سال ، دو بار حركت مى كردند ، شش ماه بر پهلوى راست مى خوابيدند و شش ماه بر پهلوى چپ ، و سگ به همراه آنان ، دست هايش را بر درِ غار ، پهن كرده بود .

تفسير العياشى ـ به نقل از سليمان بن جعفر نهدى ـ : امام صادق عليه السلام به من فرمود : «اى سليمان! جوان مرد كيست؟» .
گفتم جانم فدايت! جوان مرد نزد ما همان جوان است .
به من فرمود : «آيا نمى دانستى كه اصحاب كهف ، همه ميان سال بودند و خداوند به خاطر ايمانشان ، آنان را جوان مرد ناميد؟ اى سليمان! آن كه به خدا ايمان آورد و تقوا پيشه كند ، جوان مرد است» .